سرمشق

مکانی برای تعامل معلمان و اولیا دانش آموزان

سرمشق

مکانی برای تعامل معلمان و اولیا دانش آموزان

سرمشق

این وبلاگ به منظور همراهی دانشجویان، معلمان و همه کسانی که جویای علم هستند ساخته و مدیریت می شود.
وبلاگ سرمشق حاوی مطالبی است که توسط اینجانب تهیه شده و چنانچه مطلب از مکان دیگری باشد، حتما منبع آن ذکر می شود.
استفاده از مطالب آزاد است به شرط صلوات
راه های ارتباطی:
Email : f.alamshahi@chmail.ir
Instagram : f.alamshahi71
Telegram : f_alamshahi

آخرین نظرات
پیوندها

خاطره اولین روز کارورزی من

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۶ ق.ظ

مخاطب گرامی لازم به ذکر است اسامی مکان ها و اشخاص  حذف شده است.




    ساعت 5:30 صبح روز دوشنبه 1393/07/28 با کلی اضطراب از خواب پریدم. بعد نماز دیگه خوابم نبرد.به این فکر میکردم که امروز اولین روز کارورزی منه، امیدوارم به خیر بگذره....

    از استرس زیاد میل به صبحونه نداشتم.خیلی زود آماده شدم و رفتم حیاط. هوا سرد بود.نشستم رو نیمکت و با همسرم و خانواده ام تماس گرفتم و ازشون خواستم برای موفقیتم دعا کنند.

    ساعت 7:30 بود.کم کم بچه ها داشتند می آمدند.همه روبروی ساختمان آموزشی جمع شدند.وای هوا چقدر سرد شد.آقای ....... که استاد راهنمای من هستن با صدای بلند گفتن

که امروز نام مدرسه رو به همراه نام مدیر و معاون آموزشی و معلم راهنما و آدرس مدرسه و شماره تلفن رو حتما یادداشت کنید.

    یکی از اساتید خانم پردیس مسئول بردن و معرفی ما به مدرسه بودند. 24 نفر بودیم که سوار اتوبوس شدیم.اول مدارس ....و ......رفتیم و استاد با بچه ها رفتن مدرسه.

     خلاصه حالا نوبت ما بود که بریم مدرسمون.مدرسه من یه مدرسه ابتدایی دوره اول پسرانه تو خیابان....... هست.دبستان شهید ......... . .این مدرسه دارای دو کلاس برای هر پایه است.این اطلاعات البته با نام مدیر مدرسه رو قبل رفتن به مدرسه داشتم.

      بعد معرفی و ... خانم ....... معاون آموزشی مدرسه مسئول معرفی ما به معلمین حاضر در کلاس بودند.خانم ..... مدیر مدرسه خانم خوش برخورد و خوش رویی بودند. وای یاد خانم افتخاری مدیر سابق دبیرستانمون میفتم وقتی ایشون رو میبینم.ان شا الله هر جا هستند موفق باشند.

      دوست داشتم اولین حضور رسمیم تو مدرسه و سر کلاس از پایه اول شروع بشه.شاید یکی دیگه از دلایلم این باشه که میخواستم سختی کار همسرم رو درک کنم؛ به خاطر همین وقتی خانم معاون گفتن کدومتون میخواید برید کلاس اول بلافاصله و بدون لحظه ای معطلی از جام بلند شدم و رفتم سر کلاس.

     خانم ....... آموزگار کلاس اول گل مریم و در واقع معلم راهنمای من هستند. ساعت 9:20 سر کلاس بودم.

      ساعت 9:30 زنگ خورد و از فرصت استفاده کردم و با خانم معلم صحبت کردم تا با ایشون بیشتر آشنا بشم.ایشون سیزده سال سابقه کار دارن که فقط نه سال از سالهای خدمتیشون جزو سوابق مؤثر است.اولین ساله که ایشون تو این مدرسه و به پسرا تدریس می کنند.

      خانم معلم دو زنگ کامل با بچه ها جمع با انتقال با انگشت رو آموزش دادند و تک تک دانش آموزان رو آوردن پای تخته تا این جمع رو انجام بدن.زنگ آخر با بچه ها کلاژ درست کردند(یک تصویر کلی از کلاژها آورده شده است.).سر کلاس زمان خیلی زود می گذشت.تازه فهمیدم که چه کار سختی پیش رو دارم..

      من سر کلاس ایشون و به عنوان اولین روز کارورزی کلاً مشاهده گر بودم. این مرحله از کارورزی کلاً کار ما مشاهدست و منم به قول معروف گربه رو دم حجله کشتم و عملا ً کاری نکردم چون استاد ها هم تاکید داشتند که مجبور به انجام کاری نیستیم و باید بشینیم و نظاره گر وقایع باشیم.

      ساعت 12:30 با خوردن زنگ مدرسه اولین جلسه کارورزی تموم شد. وای چه هوای بارونی قشنگی...یاد دوران ابتدایی خودم افتادم..زیر بارون که خیس میشدم حس میکردم خدا تمام نعمتش رو داره رو سرم میریزه...ممنونم ازت خدا...

یادش بخیر بچگی ها....باز باران با ترانه....

     وقتی به خوابگاه برگشتم همه دوستانم پر از شور و هیجان بودند، هر کسی از مدرسه خودش تعریف می کرد از محاسن و معایب مدرسه ای که در آن مشغول کارورزی می خواهند بشوند می گفتند. منم از اولین روزم تعریف کردم، دوستانم همه به من می خندیدند و می گفتند تو رو حس بچگی بد جور در برگرفته..خیس خیس شدی!!

     راست می گفتند، من زیر بارون بودم و همه لباسام خیس شده بود. بعد از ناهار و کمی استراحت همسرم تماس گرفتند و قرار شد عصر با هم بریم بیرون. مثل یه بچه شده بودم.لحظه شماری می کردم تا ببینمشون و در مورد اولین روز کارورزی صحبت کنم. نگذاشتم بنده خدا حرف بزنه شروع کردم از مدرسه و فضای مدرسه و بچه ها گفتم. وقتی بهش گفتم که تو کلاس پایه اول بودم بخاطر اینکه سختی کار شما رو درک کنم بهم لبخندی زد و گفت ممنونم که میخوای درکم کنی...

      تو کل شب داشتم به روزی که گذشت فکر می کردم...خدایا چقدر تو مهربونی ... امروز بهترین روزم بود. مدرسه رفتم، با مامان صحبت کردم، همسرم رو دیدم، و آخر شب تونستم با پدرم صحبت کنم. ایشون اون روز تو مدینه و قبرستان بقیع بودن...خدایا شکرت ازت بابت همه اتفاق های خوب زندگیم ممنونم...
کلاژ
  • فروزان علمشاهی

خاطره

کارورزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">